تبليغاتX
زنــــــدگـــــي

قبل از اينكه براي بار دوم به برج ايفل برم كمي كنار رود سن قدم زدم . يه آقا كلي نقاشي توي پياده رو گذاشته بود و ميفروخت . به نظر ميرسيد آثار خودش هم هست ، چون در حال فروشندگي نقاشي هم ميكشيد .

از كنارش كه رد شدم يه تابلوي خيلي بزرگ - چند برابر خودم – ديدم .ك

تابلو عكسي از نقاشي ونسان ونگوگ – عكس چهره اش – بود . كلي ذوق زده شدم چون من از نوجواني اين نقاش رو خيلي خيلي دوست دارم   . به خاطر ديوانگي اش و بخاطر كاملا متفاوت بودنش .

متوجه شدم كه اين تابلو كنار درب موزه اس ، موزه اورســـــي .

Musée d'Orsay

اين موزه كه در چهل و پنج هزار مترمربع مساحته ، يكي از موزه هاي مهم جهان در نقاشي ، مجسمه ، عكس و مبلمانه  و محل قبلي ايستگاه قطار پاريس بوده و يكي از دلايل معروفيت اش داشتن مجموعه هاي سبك امپرسيونيسم  از جمله رنوار، كلود مونه ، ونگوگه .

ميدونيد كه سبك امپرسيونيسم ، سبك هنري نقاشان آزادانديش و نوآور فرانسه در اواخر قرن نوزدهمه و براي نشون دادن دريافت و برداشت مستقيم نقاش از ديده هاي زودگذر با استفاده از لخته رنگهاي تجزيه شده و تابناك براي نمايش لرزش هاي نور خورشيده و نقاشها از ضربه هاي شكسته و كوتاه قلم مو آغشته به رنگهاي خالص و نامخلوط استفاده ميكنن  و رنگها رو به جاي مخلوط كردن روي جعبه رنگ روي پرده نقاشي مخلوط ميكنن .

وروديه موزه هشت يورو بود .

وقتي وارد شدم كيفم رو تحويل دادم  و به سالن اصلي رفتم . داخل سالن اصلي پر از مجسمه هاي بزرگ و بي نظيريه كه آدم به سازنده هاش غبطه ميخوره كه بايد چقدر عاشق و زيبائي دوست باشن كه بتونن چنين كار بزرگي انجام بدن .

با توجه به راهنما كه تمام طبقات رو با مشخصات نشون ميده حركت كردم . اين موزه ها انقدر بزرگ هستن كه اگر راهنما نباشه نميشه چيزي رو پيدا كرد و فرصت براي ديدن همه اون خيلي سخته . نميدونم اين حرفم تكراري ايه يا نه ، در پاريس تمام راهنماها ، كتابها ، توضيحات و ... به چندين زبونه : انگليسي ، ايتاليائي ، فرانسوي ، آلماني ، اسپانيولي ، ژاپني ، چيني . به نظرم يكي ديگه هم بود ، اگر يادم اومد تصحيح ميكنم .

با توجه به راهنما اتاق ونسان ونگوگ رو پيدا كردم . نقاشي هنرمندان به تفكيك هر كدوم توي اتاقها بود . يعني از درب ورودي كه وسط اتاقه وارد ميشيد ، نقاشي ها رو كه دور تا دوره ميبينيد و از درب روبرو كه در واقع درب ورودي اتاق بعدي ايه خارج ميشيد . توي اتاق ونگوگ بيش از پانزده اثر بود .

در پاريس يكي از چيزهاي جالبي كه هست اينه كه شما هر جاي ديدني كه بريد حتي موزه لوور ، ميتونيد عكس بندازيد و فيلمبرداري كنيد ، فقط با يك محدوديت كه خواهش ميكنن مرتبا" كه لطفا موقع عكاسي جلوي تابلوها ، فلاش نزنيد !

در غير اينصورت هيچ محدوديتي نيست كه فكر كنن ، از كاري كپي زده ميشه يا بعدا" دزديده ميشه و ... .

تابلوي گل آفتابگردان نبود ، ولي خيلي تابلوهاي ديگه اش بود . البته من شنيدم كه آثارش توي موزه اي در آمريكا هم هست بنابراين همه اون توي موزه آمستردام نيست .

هر كس ميتونست نقاشهاي مورد علاقه اش رو از روي راهنما پيدا كنه و به همون  طبقه و شماره اتاق بره .

رستوراني هم داشت كه من نرفتم ، نخنديد ولي واقعا حاضر نيستم ، هشت يورو وروديه موزه رو بدم بعدش برم بشينم يه بشقاب سالاد سي يوروئي بخورم !

موزه رو حسابي گشتم ولي از ميزهاي داخل موزه كه كتاب و چيزهاي يادگاري ميفروختن نتونستم خريد كنم، چون كيفم رو جلوي درب اصلي تحويل داده بودم . از درب اصلي كه خارج شدم ، از ماموري كه اونجا بود پرسيدم دستشوئي كجاست ، اون هم گفت پائين همين پله هاي بغلي ، من هم رفتم .

وقتي از دستشوئي دراومد ، ديدم ااااااااااا من كه دوباره توي سالن اصلي هستم ، حالا ديگه پول هم داشتم ؛ رفتم يه كتاب موزه اورسي – انگليسي - خريدم ، ده يورو ، يعني چهارده هزار و چهارصد تومن كه فكر نكنم اينجا چنين كتاب شكيل و زيبائي رو (گلاسه) بشه به اين قيمت پيدا كرد.

اين دفعه ديگه واقعا از درب موزه خارج شدم و شگفت زده بيرون اومدم از اين همه هنري كه يكجا ديدم .

وقتي به برج ايفل و فروشگاهي كه توي يكي از پايه هاي اون هست رفتم ، كتاب همراهم بود ، براي اينكه مطمئن بشم ، جلد كتاب رو به فروشنده نشون دادم و گفتم شما اينو چطور تلفظ ميكنيد و جواب داد :

اوقسي ، چون فرانسوي ها حرف " ر " رو " ق " تلفظ ميكنن .

حالا سوالي كه از دوستاي عزيزم دارم اينه كه هر زماني اين مطلب رو خوندن براي من بنويسن كه آيا اين موزه رو ميشناختن و اسمش رو شنيده بودن ؟! به نظرم اين جاي معروف و بي نظير رو ما اغلب نميشناسيم ، شايد به علت اينكه اطلاع رساني اينجا در حد چند تا آثار معروف دنياست ! ميخوام مطمئن شم .

ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:32  توسط گـــيتا  | 

كلـــمات بايد و نبايد رو خيلي دوست نداشتم و ندارم ، من رو به حس تحكم و تعرض ميكشه ، با اين كلمات احساس ميكنم دارم كسي رو مجبور به كاري ميكنم و يا مجبور به انجام كاري ميشم و به نظرم اين تعرض به چهارچوبهاي شخصي ديگرانه !

البته گاهي اوقات بر حسب عادت اين كلمات رو به كار ميبريم ولي وقتي به صورت دقيق و مشخصي براي كسي يا چيزي تكليفي بي چون و چرا مشخص ميكنيم ، قضيه فراتر از يه عادت زبوني ايه .

همينطور فكر ميكنم ، وقتي از كلماتي مثل هميشه ، همه ، هر ، همه جا و ... استفاده ميكنيم، بهتره خيلي با احتياط و تامل بكارشون ببريم ، چون واژه هايي بسيار خطرناك اند !

خطرناك از اين نظر كه ميتونه ما و ديگران رو به خطا بكشونه و تا حد تعصب و كوته فكري پيش ببره .

وقتي به راحتي ميگيم همه اروپائي ها بي عاطفه و سردند، همه اصفهانيها خسيس هستن ، همه معلمهاي زن عقده اي هستن ، همه راننده تاكسي ها بي ادب اند ؛ همه استادها بي سوادند، همه ايرانيها مهربون و باگذشت و باهوش هستن و بي شمار مثال ديگه ، خيلي بايد مراقب كلمات به كار برده شده باشيم.

واقعيت اينه كه اگر بخوايم مثلا ثابت كنيم همه اصفهانيها خسيس هستن ، بايد يك جامعه شناس قوي باشيم؛يه تيم گسترده و قوي انتخاب كنيم ، در مدت زماني طولاني تحقيقات آماري و ميداني انجام بديم ، تازه آخر سر هم چون بحث بر سر علوم اجتماعي ايه نميتونيم با قطعيت نتيجه اي رو اعلام كنيم ... همينطور الي آخر.

 آيـــــا در مورد چيزهايي كه انقدر گسترده در يك محدوده كوچيك كه كلمه است قرار ميديم ،قدرت تحقيق و آمارگيري و اظهارنظر قطعي داريم ؟!

 خب پس مي بينيم كه به كار بردن اين كلمات و بخصوص سماجت در اثبات اونها فقط تعصب و بالتبع كوته نظري ما رو ميرسونه !

 

تعصب رو دوست ندارم ، در مورد هيچ چيز . چون راه رشد فكري رو ميبنده ، به نظرم تعصب يعني اينكه من تا اينجاي اين موضوع رو ميفهمم و قبول كردم و ميشنوم و از اين به بعد فكرم رو ميبندم تا چيز ديگه اي رو ندونم !

فكر ميكنم كه بهتره اين رو هم تمرين كنيم كه با ديدي باز ، وسعت فكر و نظر و انعطاف بيشتري به دنيا نگاه كنيم .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:25  توسط گـــيتا  | 

كليســـائي كه ساختن اون دو قرن طول كشيد و به سبك گوتيك ساخته شده و انسان رو در وهله اول متحير ميكنه ،كليساي نوتردام يا نوتردام دوپاري ايه ؛ به معني بانوي ما(بانوي پاريس) !

كليساي كنار رود سن و در مركز شهر پاريس ، ما رو حتما به ياد كازيمودوي ويكتور هوگو در كتاب گوژپشت نوتردام ميندازه.

من دوبار اين كليسا رو بازديد كردم - مثل برج ايفل - يكبار صحن داخلي و همكف كليسا رو كه خيلي بزرگه و بار ديگه توي صف ديگه اي ايستادم براي بالا رفتن از پله هاي باريك و تاريك تا طبقه بالاي كليسا كه همه شهر پاريس رو ميشه با گشتن دور پشت بام كليسا ديد .

بار اول توي يه صف طولاني ايستادم تا تونستم از درب اصلي كليسا وارد بشم . كنار درب ورودي يكسري موارد (احترامي) نوشته شده كه بايد رعايت كرد ، از قبيل اينكه كلاهتون رو برداريد ، حيوانات رو به داخل نبريد و ...

عجب عظمت و ابهتي ، سقفي بسيار بلند و كار شده و مجسمه هاي بيشمار از مسيح ، مريم مقدس و ...! مجسمه هايي كه هر كدوم رو بايد ساعتها نگاه و بررسي كرد . سبك گوتيك در معماري يه سبك مذهبي ايه كه هميشه در ساخت كليساها از اون استفاده شده و تا نبينيد به زيبائي و خارق العاده بودن اون پي نميبريد . در اين سبك كليسائي ،رسم بر اين بوده كه مجسمه ها و تصاويري كه در آنها به كار رفته براي آشنا كردن مردم با موضوع ها و داستان هاي عهد عتيق و عهد جديد باشه و اين آشنايي مي تونسته از طريق تصاويري نمادي صورت بگيرد يا به كمك تصويرهايي كه داستاني را براي بيننده تعريف ميكنن ، علت استفاده از مجسمه هاي حيوان گونه (شبه جغد ) هم همينه .

توي صحن اصلي كليسا يه موزه هم وجود داره كه لباسها ، سكه ها و حتي تاجها و چيزهايي رو كه از قديم توي اين كليسا به جا مونده نمايش ميدن و وروديه اي به مبلغ سه يورو داره .

همينطور كه داخل كليسا رو دور ميزدم ، به جائي رسيدم كه نيمكت هست و هر كسي كه بخواد دعا كنه ميشينه و دعا ميكنه ، من هم روي نيمكت نشستم و دعا كردم ، كنارم يه كشيش صميمانه و دور از شلوغي و هياهوي كليسا داشت دعا ميكرد ، دلم ميخواست باهاش حرف بزنم ولي متاسفانه چون دوست نداشتم خلوتش رو به هم بريزم چيزي نگفتم و بلند شدم.

يه چيز جالب داخل كليسا ،دستگاهي ايه كه اگر يه سكه يك يوروئي  داخلش بندازيد ، بهتون يه مدال نوتردام ميده كه عكس كليسا روشه و به رنگ طلائي ايه و خيلي ها به عنوان يادگاري از اونجا ميخرن . من هم خريدم. بروشور كليسا هم اونجا بود كه ميشد تاريخچه و مسائل مربوط به كليسا رو خوند.

اين همه آدم از جاهاي مختلف و رنگها و زبانهاي مختلف يكجا ، حس بسيار خوبي به من ميداد و اين از نوع شلوغي هايي كه واقعا دوست دارم .

كليسا رو دور زدم و مجسمه ها رو به دقت نگاه كردم و از كليسا خارج شدم . كوچه كناري كليسا تا كنار رود سن ، پر از مغازه ها و دكه هايي كه سوغاتي هاي پاريس رو ميفروشن .

يه پسر جوان - شايد بيست ساله - كنار خيابون روي زمين نشسته بود و با قوطي هاي خالي نوشابه زيرسيگاري درست ميكرد ! خيلي جالب و خلاقانه بود . من تنها كسي بودم كه بهش توجه كردم و باهاش حرف زدم ، ازش يه زير سيگاري خريدم - البته بعد از اينكه قوطي نوشابه ام رو از توي كيسه بزرگش انتخاب كردم - قوطي ام كوكاكولاي قرمز رنگ بود و قيمتش هم يك يورو !

ازش اجازه گرفتم تا در حين ساختن زيرسيگاري ازش عكس بندازم  و اون هم با خنده قبول كرد .زماني كه تند و تند داشت اونو ميساخت و من عكس ميگرفتم ، كم كم جمعيتي دور ما گرد اومد ، به نظرم تازه جلب توجه كرده بود و هي بهش سفارش ميدادن و ازش خريد ميكردن ! بهش گفتم من باعث معروفيتش شدم و بالاخره از تلويزيون هم براي گزارش كم كم ميان !! همش ميخنديد .

بار دوم كه به كليساي نوتردام رفتم و بعدش كلي به خودم لعنت فرستادم ، توي صف ايستادم و از درب كوچيك كناري كليسا وارد شدم . بليط بالا رفتن به بام كليسا هفت و نيم يورو بود ، كه به نظر من ارزشش رو داشت .

من براي گشت و بازديد و ... حاضرم خوب پول خرج كنم ، ولي براي غذا خوردن و تاكسي لوكس گرفتن و خريدهاي معمولي خيلي دست و دل باز نيستم .

براي رسيدن به بالاي بام بايد سي صد و هشتاد پله رو بالا رفت ، نميدونستم وگرنه بيخود ميكردم !

راه پله اي باريك ، تاريك با پنجره هائي كم و كوچيك ، البته بين راه يكي از سالنهاي بالا باز بود و نمايشگاه فروش سوغاتي هاي پاريس ، بخصوص كليسا بود ، مثل مجسمه نوتردام ، جاكليدي و خودكار نوتردام و ... .

تا بالا برسيم دو باري دور بالكنهاي باريك گشتيم ، فقط يك آدم به سختي اونم يه وري ميتونست رد شه ، البته طبقات بالا دو چيز رو ميشد از نزديك ديد : يكي اون جغدهاي معروف نوتردام رو كه مجسمه هاي سنگي افسانه اي و سمبل كليسا هستن ، و ديگري ناقوس بزرگ امانوئل كه توي كتاب ويگتور هوگو ، كازيمودو هميشه اونجا پنهان ميشد .

اين ناقوس سيزده تن وزن داره و فقط در روزهاي بخصوصي نواخته ميشه ، صداي زنگ كليسا رو خيلي دوست دارم بهم حس فراخواني و دوستي ميده  .

بالاي بام كليسا كمي پهن تر بود و ميشد كل شهر رو ديد . اولين و بلندترين چيزي كه ميشد ديد ، برج ايفل و بعد مقبره ناپلئون بناپارت عزيز و رود سن هست و همه چي اون پائين كوچيكه  .

واي خداي من ، برگشتن يه معضل اساسي بود ولي من سعي كردم پله ها رو سه تا يكي كنم و بيام پائين و وقتي به خيابون رسيدم ، فكر نميكردم انقدر عاشق خيابون شلوغ باشم ، حداقل ميشد خوب نفس كشيد . 

آها يادم رفت كه بنويسم داخل كليسا چند تا اتاق اعتراف هم بود كه من داخلشون نرفتم ، چون انقدر اعتراف داشتم كه وقت براي پاريس گردي كم ميومد !!!

ادامه دارد ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:44  توسط گـــيتا  | 

ماري كوري رو هميشه دوست داشتم و دارم،وقتي زندگينامه اش رو ميخونم و فيلمي از زندگي اش ميبينم، بهم حس غريبي ميده ، حس تحسين و تقدير از زني كه نه تنها جوايز نوبل رو از آن خودش كرد ، بلكه براي انساني كه فهميد چي ميخواد و به خاطرش نجنگيد ، بلكه به سادگي زندگي كرد.

در اواخر فيلمي كه از ماري كوري ديديم ، يه جمله اعجاب انگيز بود ! وقتي دختر بزرگش ايــــــــرن بهش گفت نامزد كرده و ميخواد با فرد انتخابيش ازدواج كنه ، ماري كوري فقط نگاهي كرد و يك جمله پرسيد :

آيا مردي هست كه بتوني بهش افتخار كني ؟!

اين جمله فوق العاده ايه كه بايد توي همه مراحل زندگي - نه تنها ازدواج - بارها و بارها از خودمون بپرسيم .

آيا به همسري كه انتخاب كرديم يا در حال انتخابش هستيم حقيقتــــــا" افتـــخار ميكنيم ؟!

آيا به رشته تحصيلي كه ســــــالها وقتمون رو بهش اختصاص داديم ، افتخار ميكنيم ؟!

آيا به شغــــلي كه برگزيديم افتخار ميكنيم ؟!

و آيا به خودمون به عنوان يك انســـان در اين طبيعت افتخار ميكنيم ؟!

به نظرم اگر با نفس خودمون صادق باشيم و حاشـــيه نريم در مواردي جواب ما منفي ايه و آيا اين نميتونه دليل بعضي گرفتاريها ، بي حوصلگي ها و سردرگمي هاي ما باشه ؟!

ميدونم كه انقدر غيرصادقانه زندگي كرديم و انقدر در طول زمان ياد گــــرفتيم به جاي زندگي كردن ، اون رو به نمايش عموم بذاريم كه شايد بعضي مواقع مرز صــــــداقت با خودمون هم شكسته شده و خود واقعي و خود ساختگي ما در هم تنيده شده ، انقدر كه ديگه نميـــتونيم از هم تشخيص اشون بديم !

اگر خودمون رو گول نزنيم و مرزبندي مشخصي بين اونچه هستيم و اونچه وانمود ميكنيم هستيم مشخص كنيم چقدر به چيـــــــزي كه هستيم و چيزهايي كه ساختيم و پرداختيم افتخار مي كنيم ؟! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:50  توسط گـــيتا  | 

پدر پدربزرگ من بوشهري بوده ، احتمالا دلوار ، بعدا پدربزرگ من كه با دختري اهل استان فارس ازدواج ميكنه به آبادان و شركت نفت اونجا ميره و پدر من در آبادان به دنيا مي ياد . فاصله آبادان و خرمشهر بسيار نزديكه ، كمي كه پدرم بزرگتر ميشه و پدرش دفتر روزنامه اي رو توي خرمشهر تاسيس ميكنه به خرمشهر ميرن و وقتي روزنامه اش به دلايل سياسي توقيف ميشه به بندرعباس مهاجرت كرده و پدرم قسمت كوتاهي از زندگي اش رو اونجا بوده و دوباره به خرمشهر برميگرده !
پدربزرگ مادرم ، اهل كرمان بوده و پدربزرگ من هم در كرمان به دنيا اومده بود ، كمي كه بزرگتر شده به تهران مهاجرت ميكنه و با مادربزرگم كه اون هم پدر و مادرش فكر ميكنم تفرشي بودن و خودش زاده و بزرگ شده تهران ازدواج ميكنه و مادرم هم توي تهران به دنيا مياد !
مادرم به خاطر كار پدرش و كار خودش مدتي در خوزستان زندگي كرده و اينطوري با پدرم ازدواج كردن!
من در تهران دنيا اومدم ، تا هفت سالگي آبادان بودم ، شش ماه كرمان زندگي كردم و يكسال زاهدان و بعدش  هم تا حالا در استان تهران زندگي ميكنم !
حالا واقعا اگر كسي از من بپرسه كجائي هستي چي بايد بگم ؟ اگر بگم تهراني ، درست گفتم ولي اگر دوباره بپرسه اصالتا" كجائي هستي من چطور ميتونيم همه اينها رو توضيح بدم ........ 
بحث دهكده جهاني خيلي از چيزها رو ساده كرده ، شايد يكي اش اين باشه . ما همه انسانهايي هستيم كه روي كره زمين زندگي ميكنيم و ميتونيم هر جاي اون باشيم فقط به عنوان انسان ..... همه ما از جائي اومديم و كاري مشترك انجام ميديم و مشتركا"‌به جائي ميريم ....... اين سفر چند روزه ما با ديگراني به اشتراك گذاشته شده كه ميتونيم قسمتي از اونها را با راهي كه انتخاب ميكنيم به عنوان همسفر ببينيم . هرچه بيشتر جاهاي مختلف دنيا باشيم همسفرهاي ما بيشتر هستن ، و هر چقدر دور خودمون به اسم ايراني ، تهراني ، همشهري ، هموطن حصار بكشيم همسفرهاي كمتري خواهيم داشت .
من كه ترجيح ميدم حالا كه سفرم كوتاهه ، يه دنيا آدم همسفرم باشن ، شما چي ؟!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:32  توسط گـــيتا  | 

وقتي پشت به كاخهاي لوور مي ايستم ، روبرو باغ تويلري ست ، باغي كه ناپلئون و ژوزفين توي كتاب دزيره بارها توي اون راه رفته بودن و من رو با خودشون به خيال راه رفتن توي اون كشونده بودن ، باغ تويلري بسيار بزرگ و سرسبزه ، پر از مجسمه هايي روي پايه هاشون كه انگار هر كدومشون حرفي از يه تاريخ بزرگ رو ميخوان بزنن ، يه چرخ و فلك بزرگ هم در اون هست كه ديگه خيلي وقته كار نميكنه ولي چون جزء تاريخي از فرانسه اس بدون اينكه دور بزنه ، ايستاده ... باغ تويلري رو كه تا آخر پياده رفتم درست جلوي درب بزرگ باغ كه دو طرف اون رو ستونها با مجسمه هاي بزرگي گرفتن ، ميدان كنكورد قرار داره ، اين همون ميدوني ايه كه در طول انقلاب اول فرانسه گيوتين در اون نصب شده و سر خيلي از بزرگان فرانسوي از جمله ماري آنتونت روي اون قرار گرفته بود !

در مركز ميدان ستوي تاريخي بلند و مرمري شكلي هست كه ابليسك ناميده ميشده ، توي مستندات تاريخي نوشته شده اين ستون از طرف والي مصر به فرانسه هديه شده ولي من يه چيز ديگه هم شنيدم ، اون هم اينه كه اين ستون رو ناپلئون از يكي از جنگهاش كه داشته با خودش اورده و ديگه پس نداده ، البته شايد نظر اول صحيح تر باشه ولي از اونجائي كه من خيلي ناپلئون رو دوست دارم ترجيح ميدم نظر دوم رو درست بدونم !!

روبروي ميدان ، خيابان شانزه ليزه شروع ميشه .

از بچگي يادم هست كه وقتي توي خيابون راه ميرفتيم ، بالاخره يكي از فاميل ميگفت يالا راه بيا ديگه مگه توي شانزه ليزه قدم ميزني ، براي همين ديدن شانزه ليزه براي خيلي از ما روياست !

خیابان شانز الیزه بسياب زيبا ، شيك و تميزه ، کافه‌های معروف و فروشگاه‌های لوکس زيادي توي اين خيابان كه  معروفترین خیابان‌های جهان است قرار گرفته . معنی شانزه ليزه  «دشت الیزه» است و فرانسوی‌ها شانز الیزه را «la plus belle avenue du monde» یعنی «زیباترین خیابان جهان» اسم گذاشتن .

دو طرف خيابان شانزه ليزه ،پياده روي خيلي پهني داره كه شايد يكي از علتهائي باشه كه باز بقيه خيابونها جداش كرده ، ويترين هايي از اجناس لوكس كه حتي من جرات نميكردم با يوروي يكهزار و چهار صد و چهل تومني توي جيبم به اونها نگاه كنم .

تنها كاري كه اونجا كردم اين بود كه يه همبرگر كوچيك و نوشابه جمعا" چهـــار يورو خوردم .

قسمتي از خيابون رو پياده روي كردم ، هوا گرم و اين پياده روي جذاب بود . سرتاسر خيابان درختكاري شده ست .

در انتهاي اين خيابان حدودا" دو كيلومتري ، طاق پيروزي قرار گرفته كه واقعا بلند و زيبا و حيرت آوره 

در زیر این بنا هم مقبره یکی از سربازان گمنام جنگ جهاني اول قرار داره . اين طاق نصرت با حدود پنجاه متر بلندي ، بلندترين طاق نصرت جهانه !

ادامه دارد ...
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:0  توسط گـــيتا  | 

فكر ميكنم در فرهنگ و شرايطي رشد كرديم كه بسيار زندگي رو سخت ميگيريم ، مشكلات رو ميسازيم ، اونها رو ميپرورونيم ، و بعد شكوه و گله كرده و نميدونيم چطور حل اشون كنيم .

برخلاف خيلي از فرهنگ ها و مردم ملل ديگه ، بسيار مشكل ساز هستيم .

يكي از مثالهائي كه ميتونم بزنم ، تابوهائي كه ما داريم . همه عمرمون با هزاران تابو كه نسل به نسل به ما رسيده زندگي ميكنيم .

تابو مادر شوهر ، تابوي عروس ، تابوي دين ،تابوي افراد خارجي ، تابوي رئيس ، تابوي كارمند ، تابوي معلم ، تابوي ترك ، تابوي اصفهاني ، و بيشمار تابوئي كه ما رو به قضاوت قبل از تجربه هامون ميكشونه .

شايد يكي از بدترين عادتهامون همين قضاوت با توجه به ذهنيتهاي قبليمون باشه !

قبل از اينكه ازدواج كنيم ، ميدونيم كه بايد در برابر مادرشوهر و مادرزن جبهه بگيريم ، قبل از اينكه به كليسا بريم ميدونيم كه بايد در مقابل يه دين ديگه واكنش منفي نشون بديم نكنه از اون خوشمون بياد و الي آخر ...

به نظرم قبل از اينكه شعار آزادي و خيلي چيزهاي ديگه رو سر بديم بايد خيلي چيزهاي كهنه و غلط رو در خودمون بشكنيم ، اين كار رو فقط خودمون ميتونيم انجام بديم ، و هيچ كسي نميتونه از بيرون به آسوني اون رو به ما بده !

باورهاي كهنه رو در هم بشكنيم و روشي تازه و جديد و امروزي رو جايگزينش كنيم .

قبل از اينكه ببينيم و تجربه كنيم ، قضاوت نكنيم ، باور نكنيم ، نتيجه گيري نكنيم .

مطمئنا" سخته ! شكي نيست ولي به امتحانش حتما" مي ارزه ، اينطور نيست ؟!


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 23:53  توسط گـــيتا  | 

برج ايفل

برج ايفل - كه تلفظ صحيح اون آيفل هست - واقعا بي نظيره ، درسته كه توي متون زيادي درباره اش خونديم و عكسش رو بارها ديديم ، ولي اولين بار ديدن اون؛ باور كنيد انسان رو بهت زده ميكنه ، وقتي ميدان  شان دو مارس  رو دور ميزنيد ، در كنار رود سن كه اولش اصلا به چشم نمياد ، سازه اي عظيم و غول پيكر رو ميبينيد كه نماد فرانسه و پر بازديد كننده ترين بناي جهان هست و با همه تصوراتمون متفاوته و شكوه يه سازه آهني به بلنداي 325 متر نمايان ميشه .

در مورد تاريخ اين بنا و مسائل اون ميشه توي ويكي پديا اطلاعات كاملي پيدا كرد ، ولي من ميخوام از گردشم بگم .

اولين بار ، نميدونستم كه واقعا چطور بايد از اون بالا برم ، دو پايه از برج براي بالا رفتن توريستهاست ، فكر كردم كه چون صفهاي طويلي داره ، هر دو فرقي نداره و صف كوتاه تر رو انتخاب كردم ، قبل از باجه بليط يه مسئول سياه پوست اونجا بود كه كيفها رو ميگشت . ازش پرسيدم چرا ميگرده ، خنديد و وقتي گفتم براي بمب بلند خنديد و صاقانه ، با نگاه مهربون و محجوبش گفت : بله ...

خب ، بعد از انفجار برج هاي دوقلوي آمريكا ، تمام كشورها بايد از ساختمونها ي مهم و زيباشون محافظت كنن كه روي هوا نره !

وقتي بليط خريدم و وارد ورودي شدم فهميدم كه اي وااااااااااي ، از ورودي پله ها اومدم ، اين ورودي براي با پاي پياده رفتن از برج تا طبقه دوم هست ، يعني يه دنيا پله و پاي پياده ...

چاره اي نبود ، بايد بالا ميرفتم ، خيلي زياد بود ولي وقتي به طبقه اول رسيدم ديدم واقعا از بالا نگاه كردنش خيلي قشنگه ،حتي دور تا دور دوربينهايي گذاشته شده كه ميشه دورتر رو ديد . از اوائل پله ها ، كمي دل پيچه داشتم ، نميدونم سرديم كرده بود يا چيز ديگه ولي واقعا حالم بد بود ، خيلي نميفهميدم كجام ، وقتي به طبقه دوم رسيدم خيلي خوشحال شدم ، از رستوراني كه اونجا بود آدرس دستشوئي رو پرسيدم و ديدم نزديكشه ولي يه صف نسبتا" طولاني ، خلاصه تا وقتي كه تونستم بعد از انتظار به دستشوئي برم چيزي از آيفل تاور نفهميدم ، ولي بعد اونجا رو دور زدم و گشتم . همه اين بازديدها خيلي وقت ميبرد چون من فصل شلوغي و دقيقا" هفته تعطيلي مدارس بيشتر جاهاي اروپا ؛رفته بودم ... ولي شلوغ بودنش بسيار لذت بخش بود .

راستي ، از پائين پله ها وقتي برگشتم ، خريد كردم .

من عادت دارم به هر شهر جديدي كه ميرم ، چه داخلي و چه خارجي ، حتما چيزي مربوط به اونجا رو ميخرم . با فروشنده كمي صحبت كردم و بالاخره چند تا جاسوئيچي و يه قلك با عكسهاي ديدنيهاي پاريس خريدم كه البته بعدا ديدم جاهاي ديگه از اينجا ارزون تر بود . در كل ، همونطور كه گفتم خاصيت شهرهاي توريستي اينچنيني ايه كه ميتوني هر جائي اجناس رو با يه قيمت متفاوت و حتي قلابي بخريد .

فكر كردم ممكنه اگر خيلي وقت براي اينجا بذارم نتونم بقيه جاهاي ديدني فرانسه رو ببينم ،اين بود كه بالا رفتن از برج با آسانسور رو به روز ديگه اي موكول كردم ، وقتي كه مطمئن شدم فرصت دوباره اومدن رو دارم .

دوست دارم واقعا به روح باشكوه مهندس گوستاو آيفل تعظيم كنم ، كه وطن پرستي رو براي فرانسويان تمام كرد و اثري ديدني و شگفت انگيز رو از خودش به جا گذاشت كه سالانه ميليونها نفر رو به كشورش ميكشونه ، به اين ميگن وطن پرستي و ميهن دوستي ...

دفعه بعد توي يه صف فوق العاده طولاني كه شايد بيش از 500 نفر بودن ايستادم ، البته چون بسيار آروم و با نظم بود آدم اذيت نميشد ، تنها چيزي كه اذيت ميكرد هواي بسيار گرم و آفتاب سوزان پاريس بود . از خيلي ملل ميشد مردم رو ديد ، هندي ، ژاپني ، چيني ، كشورهاي مختلف اروپا ...

خلاصه به در ورودي كه رسيدم ، بدن (البته با دستگاهي شبيه راكت تنيس كه حتي در فرودگاه هاي اروپا هم از اون براي بازرسي استفاده ميشه ) و كيف ، بازرسي ميشد ، بعد باجه بليط فروشي بود ، 12 يورو تا انتهاي برج ، و سپس سوار شدن آسانسور ، اون بالا قبل از قسمت نهائي ، باز يه جاي دايره مانند بود كه دوباره مثل طبقات پائين ميشد دور زد و كل شهر پاريس رو از بالا ديد . البته تمام اين قسمتها براي امنيت توري داره !

باز هم صف و آسانسور و طبقه بالاتر ...

قسمت آخر كه بالاي برج يه جاي گرد ديده ميشه ، محوطه كوچيكي ايه كه دورتا دورش شيشه اس ، با سقفي كوتاه و وقتي دور ميزنيد بالاي اون شيشه ، عكس پرچم تمام كشورها و كنارشون نام پايتخت اون كشور و مسافتش تا پاريسه ، واقعا جائي اين رو نخونده بودم . ايران رو پيدا كردم . آقائي اروپائي كه جلوي من توي صف بود كه اونجا رو دور بزنيم و دوباره سوار آسانسور ببراي برگشت به پائين بشيم، ازم پرسيد كشورتون رو پيدا كرديد ؟ كجاست ؟ گفتم ايران كمي فكر كرد و لبخندي زد !!

وقتي پائين مي اومدم ، اوج بلندي اش رو حس كردم و دلم ميخواست با تمام كساني كه دوستشون دارم از اين برج بالا و پائين برم  برم و با اوج گرفتن اون ، اوج بگيرم ...

راستي يادتون باشه كه اولين باري كه از محوطه زير برج رد ميشيد حتما" يه آرزو كنيد ، ميگن قطعا" برآورده ميشه ، باور كنيد ، اين يه سنت قديمي ايه !


ادامه دارد ...


* پي نوشت : كلي عكس دارم كه هنوز نتونستم بذارمشون اينجا ، به محض اينكه بتونم ،عكسهاي جالبي ميذارم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:22  توسط گـــيتا  | 

امروز از صبح زود دنبال كارهام بودم.

به خاطر تمديد كارت عضويت كتابخانه ملي كه سال 86 گرفتم و ازش استفاده اي نكردم ، كلي كوه نوردي كردم .

نميدونم بخاطر امنيت ملي اين مكان رو اونجا ساختن يا اينكه يه زمين خالي و بزرگ و مفتي بوده كه هر چي فكر كردن ، ديدن هيچي بهتر از كمك به خلق و ساختن يه كتابخانه در زمين نود و هفت هزار متري نيست. 

عجب عظمتي توي كوه ساختن ، ولي واقعا براي دانشجويان و اساتيد رفت و آمد ساده نيست . امروز من مجبور شدم كنار درب خروجي مترو حقاني كلي پياده روي كنم تا به ايستگاه ميني بوس كتابخانه برسم ، كه تقريبا بين 2 تا 3 دقيقه راه رو 200 تومن ميگيره !

محيط كتابخانه رو اگر ديده باشيد بسيار شيك و مدرنه ، البته من دو سال پيش ديدم ، نميدونم مثل بعضي جاهاي ديگه بعد از گذشت زمان مردم با اون چه كردن !

در هر صورت كارم رو توسط يه مسئول بي ادب با چهره اي خسته و بدبخت انجام دادم ، كه براي دادن يك فرم و پر كردن اون توسط من و گرفتن عكس و كپي مدرك تحصيلي ، فكر ميكردم من مسئول همه بدبختي هاي زندگيش هستم ! عجبا" !

پذيرش دانشگاه هندم رو از يكي از دوستان گرفتم كه البته فعلا نگهش ميدارم .

تا ظهر از تشنگي داشتم خفه ميشدم ، نميدونم اين ملت چه طوري روزه ميگيرن و يكسره هم توي اين خيابونها هستن ، خدا قوت !! با اينكه با خودم يه بطري آب برده بودم نميدونستم كجا بخورمش ، ولي توي اتوبوس ديدم چند تا دختر دانشجو دارن پسته و بيسكوئيت ميخورن ، من هم آب خوردم ، كي به كيه !!



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:37  توسط گـــيتا  | 

پاريس شهري گروني ايه ، وقتي مجبور باشيد يه بطري كوچيك آب معدني رو يك يورو و هفتاد سنت ، پيتزا  معمولي رو دوازده يورو و يه ساندويچ مزخرف رو شش يورو بخريد ؛ ميفهميد اونجا ميشه به راحتي پول ايروني رو دور ريخت .

اين اولين شهري توي اروپا بود كه من براي توالت رفتن اجبارا" پول پرداختم . دستشوئي ايستگاه قطار يك يورو و باغ تويلري چهل سنت ! البته من عادت دارم زياد دستشوئي ميرم و حساب كنيد توي مدتي كه اونجا بودم چقدر يورو حروم كردم !

البته يورو 1440 تومني !!

روز اول ، ظهر رسيدم و كمي طول كشيد توي خيابونهاي ناآشناي پاريس هتل رو پيدا كنم . هتل سه ستاره، بيرون هتل و پنجره هاش كه پر از گلهاي قرمز ريز بود . به نظر من ،قيافه هتل رو خيلي مهربون و دوست داشتني كرده بود . هتل سه ستاره توي اروپا هتلهاي خوبيه ، تجربه من كه اينه . فقط كوچكتر هستند با اتاقهاي كمتر و سرويس كمتري نسبت به هتل با ستاره بالاتر ، وگرنه از نظر تميزي و سرويس دهي خيلي خوب هستن .

اتاق من طبقه دوم بود . وقتي وارد اتاق شدم ديدم همه چيز سبزه ، تخت بزرگ با روتختي سبز ، موكت سبز ، ميزتوالت و كمد سبز و يه پنجره قدي به جائي شبيه حياط خلوتهاي ما .

چيز جالبي كه من فقط توي اين هتل ديدم ، صندوق امانات شخصي كوچيكي بود كه توي كمد لباسها قرار داشت و كليدش فقط دست مهمان داخل اتاق بود . ميشد پاسپورت و پول و ... رو توي اون گذاشت و با خيال راحت بيرون رفت . ( شهرهاي توريستي در تمام دنيا از امنيت كمي برخوردارند براي اينكه افراد زيادي كه قابل كنترل هم نيستن مرتبا" به شهر وارد يا سريع خارج ميشن ، پاريس هم از نظر مستثني نيست )

لباسهام رو كه عوض و كمي استراحت كردم ، تصميم گرفتم روز رو هدر ندم و حداقل شهر و شيوه پاريس گردي رو بفهمم . وقتي خواستم در رو باز كنم ، ديدم نميشه ! بدبختي بود ! در يه قفل گرد كوچيك داشت كه ما نمونه اش رو توي ايران نداريم يا حداقل من نديدم . هر كاري كردم گير داشت و باز نشد .

فكر كردم بالاخره كه بايد بيرون برم ، پس بهتره خونسرد باشم . به اطلاعات (رسپشن ) زنگ زدم و گفتم من نميتونم در رو باز كنم لطفا كسي رو بفرستيد به اتاقم ... يك دقيقه بعد پيشخدمت اومد و در رو باز كرد ، بعدش برام امتحانش كرد و با لبخند رفت . من هم كلي تمرين كردم و وقتي مطمئن شدم در به راحتي باز و بسته ميشه زدم بيرون .

واقعا شهر جالبيه ، امكان نداره يه خيابون رو تا آخر بريد  و بالاخره يه اثر تاريخي اي يا معماري نبينيد . خيابونها شلوغ ، بعضي خيابونها شبيه وليعصر ، بنجل هم ميشد پيدا كرد . بعضي خيابونها هم شبيه سيد اسماعيل !

همه جور جائي داره !

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 15:7  توسط گـــيتا  | 

امروز كه داشتم كارهام رو مرتب ميكردم ديدم چقدر كارهاي اداري دارم كه نميشه گفت الكي هستن ولي خب خيلي هم جدي نيستن !

تمديد عضويت باشگاه انقلاب

تمديد عضويت انجمن حسابداران خبره ايران

تمديد عضويت انجمن مديريت ايران

تمديد عضويت كتابخانه ملي

عضويت كانون فارغ التحصيلان دانشگاه آزاد

عضويت انجمن مديريت اجرائي ايران

عضويت انجمن علوم مديريت ايران

پي گيري براي گرفتن ريز نمرات از دانشگاه

پي گيري براي دريافت مدرك دورهاي مديريت فروش و مديريت تبليغات از دانشگاه تهران

و نهايتا" كار ثبت نام كلاس زبان و كلاس كنكور 

فكر ميكنم آخر سر بايد با اين كارتها ، كارت بازي كنم !

ولي واقعا لازمه ، چون ميشه از سمينارها و كتابخانه ها و برنامه هاي آموزشي راحت تر و بيشتر استفاده كرد .

امشب همه رو ليست كردم ، مدارك رو آماده گذاشتم كه توي چند روز آينده بين بانك و اين موسسات باشم .

دلم ميخواد تا اول مهر همه اين كارهاي متفرقه رو انجام بدم .

از اول مهر وقتم رو بيشتر و با برنامه ريزي بهتري براي مطالعه ميذارم . اول مهر  رو خيلي دوست دارم با اين  كه به اين سن رسيدم برام بوي بچگي و مدرسه رو داره ، هنوز هم روز اول مهر زودتر از خواب بيدار ميشم و دلم ميخواد برم مدرسه ، براي همين هميشه اين روزها يه برنامه جديد دارم  كه بايد اجراش كنم .

حالا بايد ديــــد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 0:17  توسط گـــيتا  | 

به تازگي تصميمي گرفتم كه دوست دارم واقعا توي زندگي ام اعمالش كنم .

ميخوام سعي كنم هر كاري كه باعث ميشه دچار استرس ، تشويش و نگراني بشم رو انجام ندم . شايد اجراش در هر لحظه كمي مشكل باشه ولي خب سعي ميكنم اين رو اجرا كنم .

به نظرم خيلي از كارهائي كه انجام ميديم ، پر تنش ان ، ولي باز بدون توجه تكرارشون ميكنيم .

ما توي جامعه اي زندگي ميكنيم كه ماهيت و ساختار پر استرسي داره و فشار به شدت زياده ، حالا اگر خودمون هم به اون اضافه كنيم ، زير بار اين فشار مثل يه قوطي كنسرو له و يه جا بالاخره منفجر ميشيم ، خب جلوش رو بگيريم ...

فعلا از سفرم منصرف شدم ، مهمترين علتش اين بود كه پذيرشم نيومده و اگر بخوام كارام رو پيگيري كنم مجبورم خيلي با عجله و نگراني و تشويش به اين سفر برم ، براي همين رفتنم رو به بعد موكول كردم ... الان احساس بهتري دارم .

امشب به يه مهموني دعوت بودم ، نرفتم ... خوابيدم ، بعدش پياده روي و خريد كردم و از يه مهموني جنجالي با آدمهايي كه خيلي خوشايندم نيستن ،خيلي راحت صرفنظر كردم .

خودم ميبينم كه ميشه !

پيشنهاد ميكنم كه انجامش بديد ، مطمئنم انقدر آدم حس خوبي پيدا ميكنه كه بعد از مدتي به هر قيمتي كارهائي رو ميكنه كه خوشحالش ميكنه ! عاليه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:35  توسط گـــيتا  | 

چشمهام رو كه توي قطار درجه دو كلن - پاريس روي هم ميذارم ، تصور ميكنم كه شهر پاريس برخلاف شنيده ها و ناديده هام چه طور جائي ايه !

توصيه شده ، پاريس يكي از مكانهائيه ،كه قبل از مرگ بايد ديد و من دارم قبل از مرگم اين كار رو انجام ميدم .

چشمهام رو كه باز ميكنم ،ايستگاه بروكسل ،خانم و آقاي نسبتا" جواني كه به نظر خبرنگار يا شبيه اين ميان روي صندلي هاي روبروي من ميشينن ... تا ايستگاه پاريس به اجبار يك دنيا كلمه فرانسوي از هر دو ميشنوم و دستها و كله هاشون رو كه مرتبا" با لبخند تكون ميدن مي بينم . نوع بغل كردن و بوسيدن هاشون نشون ميده كه يا همكار هستند و يا تازه در محل كار آشنا شدن ! انقدر نگاه ها و بوسيدنشون با حجب و به آرومي انجام ميشه كه نميدونم چطور عده اي بدون ديدن اين مردم در مورد وقاحتشون نظر ميدن !

ايستگاه قطار مملو از مردمي ايه كه به سرعت به اين طرف و اون طرف ميرن . بسيار بزرگ و بسيار شلوغ ، البته اين يكي از سه ايستگاه بزرگ قطار پاريسه ...

از ايستگاه كه بيرون ميام سرم رو بلند ميكنم و اولين فروشگاهي كه ميبينم يه s.e.x shope  !!!

خب از همين جا ، پاريس گردي شروع شد .

پاريس ،پر از ساختمونهاي بلند و قديمي ايه كه كثيف به نظر ميرسه ، شايد ظاهروشون هم تميز نميشه تا قدمت اونها از روي قطر دوده هاي روي ديوارهاشون تخمين زده بشه ، اين يعني دست نزن به آثار باستاني يك شهر !

خيابون ها به شدت شلوغ و پرترافيكه ... البته نه مثل ايران ، اونجا مفهوم شلوغ و پرترافيك فرق ميكنه يعني شلوغه ولي با نظم و ترافيك شديده ولي با نظم .

اولين جائي ست در اروپا كه ميبينم مردم بدون اهميت به چراغ عابر پياده و هر زماني كه دوست دارن از خيابون ميگذرن !البته اين كمي شبيه ايرانه .

ادامه دارد ...


** اين سفرم مربوط به تابستون سال 87 ميشه .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:30  توسط گـــيتا  | 

پذيرشم كه گفتن پست شده هنوز نرسيده و كاملا بدون استرس و خندان منتظر رسيدن اش هستم ، كلاسها جمعه آينده شروع ميشه ، من ويزا ندارم ، بليط ندارم ، هنوز نميدونم كه ميخوام برم يا نه با اين حال از اونجا كه همه چيز رو به نيروي طبيعت و " آنچه كه برايم خوب است پيش آيد "‌سپردم همچنان كه زندگي ميكنم به كارهاي سفر هم ميرسم .

ديروز كه دوستم يه سي دي پر از مقالات و كتابهاي جالب مديريت بهم داد ، كلي ذوق كردم و تا رسيدم خونه همه رو چك كردم ، واقعا اگر توي پاريس زندگي ميكردم دوستم رو از خوشحالي ميبوسيدم ولي خب توي ايران هستم فقط ميتونم بگم ممنون !

امروز از صبح دنبال بليط تهران - حيدرآباد ميگردم ، شركتهاي گلف اير ، الجزيره ، كويت اير لاين و ايرعربيه ، ولي خب اكثرا خيلي گرون هستن چون دارم دير رزرو رو انجام ميدم . نميدونم چه طوريكه هر وقت ميخوام بليط بگيرم ميگن خانم توي همين تاريخ ها خيلي شلوغه ، آخه نميدونم اين مردم كه اكثرشون زير خط فقط هستن و تا توي تاكسي ميشينن مينالن ، چطور مرتب به سفر هستن ؟!

عصر بايد دندونم رو پر كنم ... بعيد ميدونم كسي از دندانپزشكي رفتن نترسه حتي خود دندانپزشك ها ! دفعه قبل از دندانپزشكم سوال كردم كه اين همه علم پيشرفت كرده ابزارهاي شما عوض نشدن !!! خنديد و گفت نه! همون وسايل دلخراش بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 14:46  توسط گـــيتا  | 

در ايران ، هر چند وقت يكبار تب يه چيزي توي هر زمينه اي قشر زيادي از مردم رو ميگيره ! مثلا توي تحصيلات يه سال تب رشته مديريت ، يه سال حسابداري ، يه سال مترجمي ... توي لباس پوشيدن يه دفعه كوتاهي ، يه بار بلندي ، خلاصه ما اينجا همه جور تب داريم ، چون اينجا ايرانه !!!

در وبلاگ خوني هم به نظرم ميرسه كه تب اي شايع شده و قشر زيادي رو گرفته ! اون هم اينه كه ميريم يه وبلاگي رو ميخونيم و انتقاد ميكنيم كه چقدر بد مينويسي ، يا چرا اسمش رو اين نوشتي ، يا اينكه اصلا چرا موضوع وبلاگت اينه!

حالا صاحب وبلاگ بيچاره هر چقدر كه توضيح بده بابا خانمها آقايون پير جوان من توي دنيا به اين بزرگي همين يه صفحه رو براي نوشتن دارم كه تازه دارم اون رو هم با ديگران تقسيم ميكنم ، باز اين تب دست بردار نيست .

هر چي همه توضيح مينويسن كه آقا يا خانم محترم معترض ، اگر خوشت نمياد نخون ، نيا ، پاكش كن ولي خب تب اه ديگه ...... خواهر و مادر نميشناسه !


اميدوارم به جاي دادن شعار دموكراسي توي خيابونها و فرياد زدنها روي پشت بومها و يه تيكه پارچه از مادر گرفتن و به دستمون  بستن و فرياد آزادي سر دادن و بوق زدن ، ابتدائي ترين چيزي رو كه داره توي دنيا اعمال ميشه ، رعايت كنيم ....... به ديگران اجازه بديم هر آنچه ميخوان بنويسن ، بگن و ما بشنويم ، بخونيم ، نقد مودبانه كنيم و به هم فرصت فكر كردن و متفاوت بودن بديم ....... هرچند كه فكر ميكنم توي اين جامعه چنين روزي فرا نرسه ولي خب بازم منتظرم !

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:54  توسط گـــيتا  | 

ديروز خوندن كتاب " اين مردم نازنين " رضا كيانيان رو شروع و زود تموم كردم . از بازيش خوشم مياد ... تلاش ميكنه بازي خوبي ارائه بده نه اينكه فقط و فقط خودش رو مطرح كنه ... هميشه وقتي آدمهاي معروف رو ديدم فكر كردم هيچ وقت وسوسه شهرت ندارم چون هميشه روي رعايت حريم خصوصي خودم و ديگران وسواس دارم و اصلا دوست ندارم ديگران بدون اجازه و بي وقت وارد اين حريم بشن ! ولي اين هنرمندان واقعا صبري دارن !

كيانيان توي اين كتاب تجربه ها و اتفاقات واقعي زندگي خودش رو بين مردم با مردم تقسيم كرده .

از اين تيكه از داستان رضا كيانيان خيلي خوشم اومد :

روز -  شب - داخلي - خارجي - مكه

بچه هاي يكي از شبكه هاي تلويزيون خودمان كه گزارش تهيه مي كردند ، مرا ديدند . گزارش گر نزد من آمد و پرسيد : اجازه ميدهيد مصاحبه كنيم ؟

پرسيدم : درباره چي ؟

گفت : درباره احوالات شما در مكه

گفتم : شما درباره ي مسايل شخصي تان مثلا" اتاق خوابتان مصاحبه ميكنيد ؟

گفت : چه ربطي دارد .

گفتم : در اتاق خواب دو نفريم و خدا . اين جا از اتاق خواب هم شخصي تر است ، چون فقط يك نفريم و خدا .


خوشم اومد .......

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 22:33  توسط گـــيتا  | 

خب ، من به سلامتي توي كنكور كارشناسي ارشد دانشگاه آزاد كه بابت اش درس نخونده بودم قبول نشدم و مسلما" معجزه اي هم رخ نداد !

حالا اميدوارم كه نامه پذيرش ام به موقع به دستم برسه و از كلاسهاي اونجا عقب نيوفتم .


* تا حالا فكر كرديد كه توي چند سال اخير چقدر دور برگردون توي شهر اضافه شده ؟! نميدونم با توجه به اينكه ترافيك رو بيشتر ميكنه و مردم رو عصبي تر واقعا چه نتيجه اي ميشه گرفت ؟!


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 20:54  توسط گـــيتا  | 

يكي از شاگردان سقراط وي را پرسيد : ز چه رو هرگزت اندوهگين نديده ام ؟

گفت : از آن رو كه چيزي را مالك نيستم كه عدمش اندوهگينم كند .

بحث مالكيت در ما انسانها بسيار پيچيده اس ، واقعا نميدونم چرا ياد گرفتيم كه مرتبا با حرص و آزمندي مالك همه چيزهائي كه داريم و نداريم بشيم ، ازدواج ميكنيم مالك همسر ، بچه دار ميشيم مالك فرزند ، از ماشيني خوشمون مياد به هر قيمتي مالك ماشين و همينطور الي آخر ..............

من هم از اين قاعده مستثني نيستيم با اين تفاوت كه خيلي سعي كردم اين نكته رو در خودم كم رنگ كنم و اينكه حداقل اگر اشتباهي ميكنم ميدونم و مرتب درصدد تغيير خودم هستم ......

از چيزي كه بيش از چيزهاي ديگه بدم مياد ، مالك آدمها شدنه ، واقعا خنده داره كه ميخوايم به زور مالك آدمهائي بشيم كه حتي خدا هم اسم مالكيت بر روي اونها نذاشته ! ما چطور ميتونيم مالك يك انسان ديگه مثل خودمون بشيم ؟!

مالك چه چيزي از اون ؟! مالك جسمش ؟ روحش ؟ سلامتي اش ؟ خانواده اش ؟ طرز فكرش ؟

خب نتيجه چه خواهد بود ؟

به نظر من نتيجه اش اينه كه ما تمام لحظات گرانبها و زيباي خودمون رو - دقيقا" خودمون رو - با چنين بازي بيخودي  ميبازيم و وقت عزيزمون رو كه بايد در جهت رشد و ترقي خودمون بذاريم صرف ديگراني ميكنيم كه اونها هم مطمئننا" راضي نيستن و در عذابن !

واقعا چرا ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 22:57  توسط گـــيتا  | 

امروز از صبح در آستانه سر در گمي بودم . وقتم بسيار كمه و واقعا نميدونم ميرم يا نميرم .

هميشه اينطوري بوده ، هيچ وقت برنامه من از قبل به طور قطعي مشخص نيست . پارسال كه به سفر رفتم سه شنبه عصر ويزا گرفتم و پنج شنبه نصفه شب فرودگاه بودم !

الان هم دوباره عازم سفر طولاني هستم ولي باز معلوم نيست كه ميرم يا نميرم . پذيرش تازه پست شده و هفته آينده به دست من ميرسه و هفته بعدش هم كلاسهاي دانشگاه شروع ميشه ، با اين حال من نه ويزا دارم ، نه بليط دارم و نه خريد و برنامه ريزي براي رفتن كردم ... آخ جان ! اين هم يه نوعشه ديگه !

يكي از دوستاي عزيزم درست ميگه من بايد جزوه هاي مربوط به مديريت زمان رو دقيق و دوباره بخونم . به يه تصميم گيري سريع ، صريح و شجاعانه احتياج دارم . حالا فردا بهش فكر ميكنم ...


** امشب شروع به خوندن كتاب مديريت زمان رابرت اوهايزر رو شروع به خوندن كردم .

حالا بايد در انجام كارها اينها رو بدونم :

1. در هر لحظه معين چه كاري بايد انجام داد .

2. چگونه ميتوان به بهترين وجه ممكن كار را به انجام رساند .

3. پس از آن چه بايد كرد .

4. چگونه و با چه مهارتي از فعاليتي  به فعاليت ديگر « دنده » را عوض كرد .


خب ديگه اينها رو ياد گرفتم و بايد تمرين كنم ، ببينم چي ميشه !

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:38  توسط گـــيتا  | 

ديروز پذيرش ام براي دوره زبان از دانشكده زبانهاي خارجي حيدرآباد هند گرفته شد . هنوز نميدونم چه كاري بهتره ولي خب همه كارهائي رو كه نميدونم دارم با هم پيش ميبرم . 

دانشكده زبانهاي خارجي دوره هاي خيلي خوبي براي تقويت زبان انگليسي داره ، البته كمي گرونه ولي اميدوارم كه به هزينه هاش بيارزه ، تا خودم نبينم نميتونم نظر قطعي بدم ، براي همين نظر واقعي ام رو به آينده موكول ميكنم .

نتايج كارشناسي ارشد دانشگاه آزاد هنوز نيومده با اينكه اعلام شده بود كه توي هفته اول شهريور ماه نتايج آماده ميشه ولي هنوز كه خبري نيست . اين نتيجه هم توي تصميم گيري من براي رفتن يا نرفتن موثره .

با اين حال منتظر تقدير ميمونه كه خودش كارها رو درست كنه !

ايمان دارم كه هميشه بهترينها برامون اتفاق ميوفته ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:21  توسط گـــيتا  | 

قبلا وبلاگ داشتم ولي خب مدتي گرفتاري پيش اومد و نتونستم بنويسم . حالا ميخوام دوباره شروع به نوشتن كنم. دلم ميخواد جائي داشته باشم كه بنويسم و روزها و فكرهام گم نشه . دوست دارم وقتي برميگردم و نگاه ميكنم بدونم چقدر تغيير كردم و چي ميخواستم و چي شده !

دوست دارم نظرات همه دوستام رو بدونم بدون قضاوتهاشون و بدون پيشداروي هاشون .


در هر صورت باز شروع ميكنم با فكري نو ، آرزوهائي نو ، قلمي نو و روزي نو از زندگي ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 22:23  توسط گـــيتا  |